![]() |
![]() |
|
|
سکوت که شکست ، کلام به دلجویی آمد و جاری شد و شمع های روز تولد زمین را روشن کرد . اولین بار بود که این نام را می شنیدم و معنای آن آنقدر به وجدم آورد که پس از روزهای طولانی ، روزه سکوت را به به اذان دحو الارض شکستم و به جرعه ای اشک افطار کردم . به لغت نامه مراجعه کردم تا معنای آن را بدانم . نوشته بود روزی که خداوند زمین را از زیر خانه کعبه به همه جا می گستراند . ناگهان به دلم افتاد مثل این است که امروز همه جا خانه خداست و همه محرمندانگار . آواز آسمانی لبیک می خوانند ، بین صفا و مروه خود چه " سعی " ها که نمی کنند تا بتوانند جرعه ای از زمزم را از عمق معصومیت درون خود بنوشند و بر وسوسه شیطان های روح ، سنگ می زنند . همگان گویا بر کتیبه باستانی کعبه ، حجرالاسود ، بوسه می زنند و گرد خانه دوست طواف می کنند و دست آخر ، هریک اسماعیل خود را قربانی . چشمان دلم به سمت صحرایی سوزان در قرنها پیش به تماشا بود . هاجر گرچه به دستور مستقیم خدا و در سایه حمایت پیامبرش به آن بیابان داغ آمده بود ، اما تا سعی نکرد ، زمزم را نیافت ؛ که زمزم را تنها به سعی می دهند . من اندوهگین و حیران به همه لحظاتی اندیشیدم که فقط به خاطر میراثی که بی هیچ سعیی به ما رسیده بود ، انتظار پاداش و آرامش داشتیم . این شکستن قانون خدا نیست ؟ دلم می خواهد وقتی زمین شمع های تولدش را خاموش می کند ، در گوشش به نجوا بگویم : " امروز به حرمت خانه خدا که سراسر سینه ات را پوشانده از زمینیان بخواه که با خستگی سعی ، لب چشمه زمزم به تمنا بنشینند . " زمین فروتنانه به اهتزاز در می آید : " آمین ! " . ۲۵ ذی القعده ۱۴۲۹ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:26 توسط زائر هزار راهه هستی |
|
|
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 2:3 توسط زائر هزار راهه هستی |
|
|
" مهر " سرآمد ، به مهربانی خدا و بی مهری روزگار . تا ابد "مهر" بانم بدار ای مهربانترین ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:11 توسط زائر هزار راهه هستی |
|
|
پیش ترها شنیده بودم که در ایران باستان ( به گمانم در دوره ی هخامنشی ) مربیان و معلمان ، حین آموزش های جنگی و اصول مبارزه به نوجوانان و جوانان ، با مسئله ی مهمی مواجه شدند . آنان دریافتند فنون و علوم و مهارتها ( و به زبان امروزی تاکتیک ها و استراتژی ها ) یی که به شاگردان خود می آموزند ، غالباً سرنوشت دردناک و تأسف باری پیدا می کنند و آن این است که نوآموزان این ابزارها را بیشتر از آن که برای شکست و نابودی دشمن استفاده کنند ، برای آزار و نیز تضعیف شخصیت و جایگاه دوستان و همدوره ای های خود به کار می برند . این باعث اندوه و پشیمانی شدید مربیان و معلمان شد و به این نتیجه ی مهم رسیدند که نه حتی به موازات این آموزش ها ، بلکه پیش از آن ، نوآموزان را از لحاظ اخلاقی و شخصیتی به گونه ای تربیت کنند که معنای زندگی را دریابند و فرق بین دوست و دشمن ، خوب و بد ، حریم شخصی و حریم دیگران و مفاهیمی امثال آنها را درک کنند . به علاوه حوزه ی ویژه ی کاربرد ابزارها را نیز شناسایی کنند . در واقع چرایی زندگی را کشف تا چگونگی آن را انتخاب کنند . اما به نظر می رسد ، بحران معنا مختص تاریخ و جغرافیای خاصی نیست و همیشه گریبانگیر نوع بشر بوده و هست . به همین دلیل نیز انواع مهارت ها و سلاح ها بسته به نوع و شرایط کاربرد آنها می توانند اصلاح کننده و مفید یا ویرانگر و مضر باشند . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 4:32 توسط زائر هزار راهه هستی |
|
|
چشمانم به نشانی قبرها بود و یکی یکی جلو می رفتم تا پیدایش کنم ، مثل همیشه . اما یکباره احساس کردم چیزی بر شانه هایم سنگینی می کند ؛ چیزی از جنس امواج ، از جنس حضور . سر بلند کردم و دیدمش که کنار یکی از قبرها نشسته ، بی حرکت ، درست مثل مجسمه های اساطیری . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2:3 توسط زائر هزار راهه هستی |
|
|
با یک پیغام کوتاه خبردار می شوی ؛ خیلی کوتاه . به قدر لحظه ی حیرتت و آه بلندت ! که آه هرچقدر هم بلند ، کوتاه است . لباس های سیاهت را که هیچ دوستشان نداری به تن می کنی و بعد از مدت ها به شام غریبانی سخت غریبانه می روی . هیچ صدایی بیرون نمی آید و هیچ شیون و ناله ای نیست . آدم های خانه در سکوت و به آرامی می گریند ، انگار گریستن هم در اینجا آدابی دارد . همه چیز حیرت انگیز و مبهم است . مثل اینکه پاره ای آتش ناگهان از آسمان بیفتد و کسی را با خود ببرد و هیچکس نمی داند چگونه . حادثه هیچ شاهدی ندارد . همه انگار در خواب بوده اند و چیزی را محو ومبهم دیده اند یا باید می دیده اند ! خیلی مختصر ، خیلی ساده ، اتومبیلی یکباره در جاده آتش می گیرد و راننده در این آتش می سوزد . شاید حتی خودش هم آنچه را می دیده ، باور نداشته و مبهوت در شعله های داغ می سوخته و با چرخش و تکان های دیوانه وار اتومبیل ، به دور خود می چرخیده و مجروح می شده و زخم می خورده . معلوم نیست که کی پیاده شده یا چقدر شاهد چه چیزی بوده و چه کرده ، فقط معلوم است که باید می رفته و رفته است . باشتاب و بی مهلت . و تمام رویاهای خود را همراه رویای آنانی که دوستش می داشتند ، با خود برده است . در میان این همه رویا یکی لجوجانه سرک می کشد ؛ رویای با هم بودن که حالا همراه تکه های آخرین منزل او خاکستر شده است . و او حتی صبر نکرد که عزیزانش برسند و با او وداع کنند . شاید شتاب داشت برای رفتن به آن جهان بی بازگشت . کسی چه می داند ؟ شاید هم برای دیدن حقیقت که در این جهان به بهای عمر تمام می شود . او حالا دیگر نیست و هیچ وقت هم نخواهد بود ، حتی اگر دلت برایش تنگ شود و سیل اشک نگاهت را با خود سر مزارش ببرد . حتی اگر جای خالی او قلبت را در مشت خود بفشارد آنقدر که درد در سینه ات غوغا کند . چشم می بندم و به تلخی می اندیشم که جهان چه بی بنیاد و فردا چه نامعلوم است . و در عجبم که این پل هر لحظه در آستانه ی ویرانی چگونه ما را به قرار و ماندن وسوسه می کند و می فریبد ؟ و به بلاهت نابخشودنی مان می نگرم که چه خیمه و منزل سنگین و پر طمطراقی بر آن افراشته است و به خنده ی تلخ فرشته ی مرگ که قرن هاست از این همه نادانی و بیخبری در شگفتی مانده است . خدایا مرگ چه نزدیک و ما چقدر برای آن مهیا نیستیم . اگرچه قرعه ی بعدی به نام خود ما باشد . الیس ذلک بقادرٍ علی ان یحی الموتی . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:50 توسط زائر هزار راهه هستی |
|
|
تو تا سحر ننشستی سحر چه دانی چیست ؟ کمر به ره نشکستی سفر چه دانی چیست ؟
بعضی وقتها انگار بی اختیار این بیت از درونت می جوشد و جان می گیرد و بعد. . . می شکند و در جهان تکرار می شود . سؤالی قلبت را می خراشد و بی پاسخ که می ماند ، بیشتر . . . " راستی چگونه می شود حاصل عمرت را که شاید از آن لحظه ای بیشتر نمانده باشد ، در کوله بار آن دیگران نیز بکاری تا گاه مبادا سبز شود و به کارشان بیاید و آرام جانشان شود ؟ "،،، چگونه . . ؟ وقتی راه طولانی . . . مقصد ناپدید . . . قلب سرگردان . . . چشمها حیران و پاها . . . یا دلیل المتحیرین . . . یا نور المستوحشین فی الظُلَم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:46 توسط زائر هزار راهه هستی |
|
|
بعد از چند روز استراحت ، دوباره برگشتند تا دوباره به یادمان بیاورند کی هستیم ؟ شده اند مصداق مرگ در آن دعای زیبا که : " خدایا یاد مرگ را در دلم گاه به گاه نگردان " . و نباید گاه به گاه شوند تا شاید فکری برایشان بکنیم . ممنون از سیما که وظیفه ی تنبه و تنذیر ما را به عهده گرفته ( البته بی آنکه بداند ) ! دوشنبه شب ، اگر بیانات حاج رضا ی مد ّ ظله ( در سریال روز حسرت ) را شنیده باشید ، متوجه شدید که درست به موقع ، واقعیت وجودی خود و البته بخشی از ناخود آگاه جمعی پس زمینه اش را آشکار کرد ؟ . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 16:54 توسط زائر هزار راهه هستی |
|
|
نپرس چگونه نتوان گفت چه زیباست شبی که با تو سر آید سحر که با تو برآید . . . ۱۶ رمضان متبرک ۱۴۲۹ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 7:7 توسط زائر هزار راهه هستی |
|
|
می خواستم تا پایان ماه رمضان و پخش سریال های تلویزیونی ویژه ی آن صبر کنم و بعد نقدی برای آنها بنویسم ، ولی آنقدر نیشتر به جانم زدند که بیش از این ، تاب نیاوردم و یادداشتی را عجالتاً تقدیم می کنم . بعضی وقت ها به هوشیاری عوامل تهیه ی این نوع برنامه ها شک می کنم و نگرانشان می شوم که نکند موقع برخی انتخاب ها ، در حالت خواب ، هیپنوتیزم ، یا . . . بوده اند که نتیجه ی کارشان به این صورت در آمده است . به عنوان نمونه سریال روز حسرت را در نظر بگیرید . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:55 توسط زائر هزار راهه هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
دکتر فکوهی مطب مجازی مشاوره روانشناسی دکتر علیرضا شیری آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
برگی از مشاوره های روانشناختی چشم جامعه در آغاز کلمه بود یادداشت امروز یک نامه قصه |
|
RSS
|